اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
گلبرگ
دويست و چهل و دوم
وَمَا
أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلا مَا رَحِمَ رَبِّي
إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ (٥٣)
وَقَالَ
الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي فَلَمَّا كَلَّمَهُ قَالَ
إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنَا مَكِينٌ أَمِينٌ (٥٤)
قَالَ
اجْعَلْنِي عَلَى خَزَائِنِ الأرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ (٥٥)
وَكَذَلِكَ
مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الأرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَاءُ نُصِيبُ
بِرَحْمَتِنَا مَنْ نَشَاءُ وَلا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ
(٥٦)
وَلأجْرُ
الآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَكَانُوا يَتَّقُونَ (٥٧)
وَجَاءَ
إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ
(٥٨)
وَلَمَّا
جَهَّزَهُمْ بِجَهَازِهِمْ قَالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ أَلا
تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَأَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ
(٥٩)
فَإِنْ
لَمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدِي وَلا تَقْرَبُونِ
(٦٠)
قَالُوا
سَنُرَاوِدُ عَنْهُ أَبَاهُ وَإِنَّا لَفَاعِلُونَ (٦١)
وَقَالَ
لِفِتْيَانِهِ اجْعَلُوا بِضَاعَتَهُمْ فِي رِحَالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَهَا
إِذَا انْقَلَبُوا إِلَى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (٦٢)
فَلَمَّا
رَجَعُوا إِلَى أَبِيهِمْ قَالُوا يَا أَبَانَا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ فَأَرْسِلْ
مَعَنَا أَخَانَا نَكْتَلْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (٦٣)
53. "And I free not myself (from
the blame). Verily, the (human) self is inclined to evil, except when My Lord
bestows his Mercy (upon whom He wills). Verily, My Lord is Oft-Forgiving, Most
Merciful."
54. and the king said: "Bring Him
to Me that I may attach Him to My person." then, when He spoke to him, He said:
"Verily, This day, You are with us High In rank and fully
trusted."
55. [Yûsuf (Joseph)] said: "Set Me
over the storehouses of the land; I will indeed Guard them with full knowledge"
(as a minister of finance In
56. Thus did we give full authority
to Yûsuf (Joseph) In the land, to take possession therein, as when or where He
likes. we bestow of Our Mercy on whom we please, and we make not to be lost the
reward of Al-Muhsinûn (the good doers - see V.2:112).
57. and Verily, the reward of the
Hereafter is better for those who believe and used to fear Allâh and keep their
duty to Him (by abstaining from All kinds of sins and evil deeds and by
performing All kinds of righteous good deeds).
58. and Yûsuf's (Joseph) brethren
came and they entered unto him, and He recognized them, but they recognized Him
not.
59. and when He had furnished them
forth with provisions (according to their need), He said: "Bring Me a brother of
yours from Your father; (He meant Benjamin). see You not that I give full
measure, and that I am the best of the hosts?
60. "But if You bring Him not to
Me, there shall be no measure (of corn) for You with Me, nor shall You come near
me."
61. they said: "We shall try to get
permission (for Him) from his father, and Verily, we shall do
it."
62. and [Yûsuf (Joseph)] told his
servants to put their money (with which they had bought the corn) into their
bags, so that they might know it when they Go back to their people, In order
that they might come back.
63. So, when they returned to their
father, they said: "O Our father! no more measure of grain shall we get (unless
we take Our brother). so send Our brother with us, and we shall get Our measure
and truly we will Guard him."
53*
و من نفس خود را تبرئه نمى كنم، چرا كه نفس آدمى بدون شك همواره به بدى امر
مى كند،
مگر آن كه پروردگارم رحم كند كه همانا پروردگار من آمرزنده ى مهربان
است .
54*
و پادشاه گفت: يوسف را نزد من آوريد تا وى را مشاور مخصوص خود قرار دهم. پس
چون با
او گفتگو نمود، به او گفت: همانا تو امروز نزد ما داراى منزلتى بزرگ و
فردى امين
هستى .
55*
يوسف گفت: مرا بر خزانه هاى اين سرزمين (مصر) بگمار، زيرا كه من نگهبانى
دانا هستم .
56*
و ما اينگونه به يوسف در آن سرزمين مكنت و قدرت داديم كه در آن هر جا كه خواهد
قرار گيرد
و تصرف كند ما رحمت خود را بر هر كس كه بخواهيم مى رسانيم و پاداش نيكوكاران
را ضايع نمى گردانيم
57*
و قطعاً براى كسانى كه ايمان آورده و همواره تقوى پيشه كرده اند پاداش آخرت
بهتر است .
58*
سرزمين كنعان را قحطى فراگرفت و در پى مواد غذايى برادران يوسف به مصر
آمدند و
بر او وارد شدند آنگاه يوسف آنان را شناخت ولى آنها او را نشناختند.
59*
و چون يوسف بارهاى غذايى آنان را آماده ساخت، گفت: برادر پدرى خود را در
نوبت آينده
نزد من آوريد. آيا نمى بينيد كه من پيمانه را كامل مى دهم و بهترين
ميزبان هستم .
60*
ولى اگر آن برادر را نزد من نياوريد، نه پيمانه اى از غلّه نزد من
خواهيد داشت
و نه نزديك من شويد.
61*
برادران به يوسف گفتند: او را با اصرار و التماس از پدرش خواهيم خواست و
حتماً اين
كار را خواهيم كرد.
62*
و يوسف به غلامان خود گفت: آنچه را به عنوان قيمت پرداخته اند در
بارهايشان بگذاريد،
تا چون به خانواده ى خود بازگردند آن را باز شناسند، به اميد آنكه بار ديگر
برگردند.
63*
پس چون به سوى پدر خود باز گشتند، گفتند: اى پدر پيمانه براى نوبت ديگر از ما
منع شد،
پس برادرمان بنيامين را با ما بفرست تا سهميه و پيمانه خود را بگيريم و
ما حتماً
نگهبان او خواهيم بود.
53. Je ne m'innocente cependant
pas, car l'âme est Très incitatrice Au mal, à moins que Mon Seigneur, par
miséricorde, [ne la préserve du péché]. Mon Seigneur est certes Pardonneur et
Très Miséricordieux›.
54. et le roi dit: ‹Amenez-le moi:
Je me le réserve pour moi- même›. et Lorsqu'Il Lui eut parlé, il dit: ‹Tu es dès
aujourd'hui prés de nous, en une position d'autorité et de
confiance›.
55. et [Joseph] dit: ‹Assigne-moi
les dépٍts du territoire: Je suis bon gardien et
connaisseurs›.
56. Ainsi avons-Nous affermi
(l'autorité de) Joseph dans ce territoire et il s'y installait là où il le
voulait. nous touchons de Notre miséricorde qui nous voulons et ne faisons pas
perdre aux hommes de bien le mérite [de leurs oeuvres].
57. et la récompense de l'au-delà
est meilleure pour ceux qui ont cru et ont pratiqué le
piété.
58. et le frères de Joseph vinrent
et entrèrent auprès de Lui. il les reconnut, mais eux ne le reconnurent
pas.
59. et quand il leur eut fourni
leur provision, il dit: ‹Amenez-moi un frère que vous avez de votre père. ne
voyez-vous pas que Je donne la pleine mesure et que Je suis le meilleur des
hٍtes?
60. et Si vous ne me l'amenez pas,
alors il n'y aura plus de provision pour vous, chez moi; et vous ne
m'approcherez plus›.
61. ils dirent: ‹Nous essayerons de
persuader son père. Certes, nous le ferons›.
62. et il dit à ses serviteurs:
‹Remettez leurs marchandises dans leurs sacs: Peut-être les reconnaîtront-ils
quand ils seront de retour vers leur famille et Peut- être qu'ils
reviendront›.
63. et lorsqu'ils revinrent à leur
père, ils dirent: ‹ش Notre père, il nous sera refusé [à l'avenir] de nous ravitailler
[en grain]. Envoie donc avec nous Notre frère, afin que nous obtenions des
provisions. nous le surveillerons bien›.

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
به نام خداوند توبه پذير و مهربان
خلاصه داستان های جزء دوازدهم
۩ سرگذشت تكان دهنده نوح و قومش ۩
ما نوح را به سوى قومش فـرسـتاديم , (او به آنها اعلام كرد) كه من بيم دهنده آشكارى هستم ، كه غير از اللّه ديگرى راپرستش نكنيد ، من بر شما از عذاب روز دردناكى بيمناكم ، اگر براستى همه افراد جامعه جز ((اللّه )) را پرستش نكنند و در مقابل انواع بتهاى ساختگى اعم از بـتـهـاى بـرونـى و درونى , خودخواهيها, هوى و هوسها,شهوتها, پول و مقام و جاه و جلال و زن و فرزند سر تعظيم فرود نياورند, هيچ گونه نابسامانى در جوامع انسانى وجود نخواهد آمد. ) اكـنون ببينيم نخستين عكس العمل طاغوتها و خودكامگان وصاحبان زر و زور آن عصر در برابر اين دعوت بزرگ و اعلام خطر آشكار چه بود؟
آنها سه پاسخ در برابر دعوت نوح دادند:
نـخـسـت اشـراف و ثـروتـمـنـدان كـافـر فوم او (نوح ) گفتند: ما تو را جز انسانى همانند خود نـمى بينيم ، در حالى كه رسالت الهى را بـايد فرشتگان بدوش كشند, به گمان اين كه مقام انسان ازفرشته پايين تر است و يا درد انسان را فرشته بهتر از انسان مى داند!.
دلـيـل ديـگـر آنـها اين بود كه گفتند: اى نوح ! ما در اطراف تو, و در ميان آنها كه از توپيروى كـرده انـد كـسى جز يك مشت اراذل و جوانان كم سن و سال ناآگاه و بى خبر كه هرگز مسائل را بررسى نكرده اند نمى بينيم.
بـالاخـره سومين ايراد آنها اين بود كه مى گفتند قطع نظر از اين كه تو انسان هستى نه فرشته , و عـلاوه بر اين كه ايمان آورندگان به تو نشان مى دهد كه دعوتت محتواى صحيحى ندارد اصولا مـا هيچ گونه برترى براى شما بر خودمان نمى بينيم تا به خاطر آن از شما پيروى كنيم.
و به همين دليل ما گمان مى كنيم كه شما دروغگو هستيد.
نوح گفت :
اى قـوم مـن ! اگـر مـن داراى دليل و معجزه آشكارى از سوى پروردگارم باشم , و مرا در انجام اين رسـالـت مـشـمـول رحـمت خود ساخته باشد, واين موضوع بر اثر عدم توجه بر شما مخفى مانده بـاشـد آيـا بـاز هم رسالت مرا انكارمى كنيد ؟، آيا من مى توانم شما را بر پذيرش اين بينه روشن مجبور سازم در حالى كـه (خـود شـمـا آمـادگى نداريد و) از پذيرش و حتى تفكر وانديشه پيرامون آن كراهت داريد . اى قوم من ! در برابر اين دعوت از شما مال و ثروت و اجر وپاداشى مطالبه نمى كنم ، اجر و پاداش من تنها بر خداست . خدايى كه مرا مبعوث به نبوت ساخته و مامور به دعوت خلق كرده است .
سـپس در پاسخ آنها كه اصرار داشتند نوح ايمان آورندگان فقير و يا كم سن وسال را از خود براند بـا قـاطـعـيت مى گويد: من هرگز كسانى را كه ايمان آورده اند طرد نمى كنم. چـرا كـه آنـهـا با پروردگار خويش ملاقات خواهند كرد)) و در سراى ديگر خصم من در برابر او خواهند بود. من شما را مردمى جاهل مى دانم. اى قوم من ! اگراين گروه باايمان را طرد كـنـم چـه كـسـى در برابر خدا (در آن دادگاه بزرگ عدالت وحتى در اين جهان ) مرا يارى خواهد كرد؟! آخـرين سخنى كه نوح در پاسخ ايرادهاى واهى قوم به آنها مى گويداين است كه اگر شما خـيـال مـى كنيد و انتظار داريد من امتيازى جز از طريق وحى واعجاز بر شما داشته باشم اشتباه است , با صراحت بايد بگويم كه : ((من نه به شمامى گويم خزائن الهى در اختيار من است )) و نه هر كارى بخواهم مى توانم انجام دهم .
من هرگز نمى توانم در باره اين افرادى كه در چشم شما حقيرند بگويم : خداوندخير و پاداش نيكى به آنها نخواهد داد .
بـلكه به عكس خير اين جهان و آن جهان مال آنهاست , هر چند دستشان ازمال و ثروت تهى است , ايـن شـما هستيد كه بر اثر خيالات خام , خير را در مال و مقام يا سن و سال منحصر ساخته ايد و از حقيقت و معنى بكلى بيخبريد.
و به فرض كه گفته شما راست باشد و آنها اراذل و اوباش باشند ((خدا از درون جان آنها و نياتشان آگاهتر است ))
من كه جز ايمان و صداقت از آنها چيزى نمى بينم , و به همين دليل وظيفه دارم آنان را بپذيرم , من مامور به ظاهرم و بنده شناس خداست !.
و اگـر غـيـر از ايـن كـارى كـنم مسلما در اين صورت از ستمكاران خواهم بود.
بـه دنبال گفتگوى نوح و قومش در اين آيه از زبان قوم نوح چنين نقل مى كند((آنها گفتند: اى نـوح اين همه بحث و مجادله كردى بس است , تو بسيار با ما سخن گفتى )) ديگر جايى براى بحث باقى نمانده است .
اگـر راسـت مـى گويى , همان وعده هاى دردناكى را كه به ما مى دهى در مورد عذابهاى الهى تحقق بخش.
انتخاب اين روش در برابر آن همه محبت و لطف پيامبران الهى و گفتارهايى كه همچون آب زلال و گوارا بر دل مى نشيند حكايت از نهايت لجاجت و تعصب وبى خبرى مى كند.
نوح در برابر اين بى اعتنايى , لجاجت و خيره سرى , با جمله كوتاهى چنين پاسخ گفت : تنها اگـر خـدا اراده كـند به اين تهديدها و وعده هاى عذاب تحقق مى بخشد.
ولـى بـه هـر حـال ايـن از دست من خارج است و در اختيار من نيست , من فرستاده اويم , و سر بر فرمانش دارم , بنابراين مجازات و عذاب را از من مخواهيد.
ولـى بـه هـر حـال ايـن از دست من خارج است و در اختيار من نيست , من فرستاده اويم , و سر بر فرمانش دارم , بنابراين مجازات و عذاب را از من مخواهيد.
سـپس اضافه مى كند: ((اگر خداوند (به خاطر گناهان و آلودگيهاى جسمى و فكريتان ) بخواهد شما را گمراه سازد, هرگز نصيحت من براى شما سودى نخواهد بخشيد هر چند بخواهم شما را نصيحت كنم )) او پروردگار شماست و به سوى او باز مى گرديد، و تمام هستى شمادر قبضه قدرت اوست. مرحله دعوت و تبليغ پى گير و مستمر نوح (ع ) بانهايت جديت , و با استفاده از تمام وسائل بود.
در ايـنـجا به مرحله دوم اين مبارزه اشاره شده مرحله پايان يافتن دوران تبليغ وآماده شدن براى تصفيه الهى !.
به نوح وحى شد كه جز افرادى كه از قومت به تو ايمان آورده اند ديگر هيچ كس ايمان نخواهد آورد ، اكنون كه چنين است از كارهايى كه اينها انجام مى دهند به هيچ وجه اندوهناك و محزون مباش ، ) به هر حال اين گروه عصيانگر و لجوج بايد مجازات شوند,مجازاتى كه جهان را از لوث وجود آنها پاك كند و مؤمنان را براى هميشه ازچنگالشان رها سازد.
به نوح فرمان داديم كه ((كشتى بساز, در حضور ما و طبق فرمان ما))!
در پايان آيه به نوح هشدار مى دهد كه از اين به بعد در باره ستمگران شفاعت و تقاضاى عفو مكن چـرا كـه آنها (محكوم به عذابند و) مسلما غرق خواهندشد. ) اما چند جمله هم در باره قوم نوح بشنويم : آنها به جاى اين كه يك لحظه با مساله دعوت نوح بـطـور جـدى بـرخـورد كـنـنـد و حداقل احتمال دهند كه ممكن است اين همه اصرار نوح (ع ) و دعـوتـهـاى مـكـررش از وحـى الـهى سرچشمه گرفته و مساله طوفان و عذاب حتمى باشد, باز هـمـانطور كه عادت همه افرادمستكبر و مغرور است به استهزا و مسخره ادامه دادند; ((او مشغول سـاخـتـن كـشـتـى بود و هر زمان كه گروهى از قومش از كنار او مى گذشتند (و او و يارانش را سـرگـرم تـلاش براى آماده ساختن چوبها و ميخها و وسائل كشتى سازى مى ديدند) او رامسخره مى كردند)) . امـا نوح با استقامت فوق العاده اى كه زاييده ايمان است با جديت فراوان به كار خود ادامه مى داد, و بى اعتنا به گفته هاى بى اساس اين كوردلان از خود راضى بسرعت پيشروى مى كرد, و روز به روز اسكلت كشتى آماده تر و مهياتر مى شد, فقطگاهى سر بلند مى كرد و اين جمله كوتاه و پرمعنى را بـه آنـهـا ((مـى گـفـت : اگـر (امروز) مارا مسخره مى كنيد ما نيز شما را همين گونه (در آينده نزديكى ) مسخره خواهيم كرد))! آن روز كـه شـمـا در مـيـان طـوفان سرگردان خواهيد شد و سراسيمه به هر سومى دويد و هيچ پناهگاهى نخواهيد داشت و از ميان امواج فرياد مى كشيد و التماس مى كنيد كه ما را نجات ده ! آرى آن روز مؤمنان بر افكار شما و غفلت و جهل وبى خبرتيان مى خندند.
پـس به زودى خواهيد دانست چه كسى عذاب خواركننده به سراغ او خواهد آمد و مجازات جـاودان دامـنـش را خـواهـد گرفت ، در بعضى از روايات اسلامى آمده است كه مدت چهل سال قبل از ظهورطوفان يك نوع بيمارى به زنان قوم نوح دست داد كه ديگر از آنان بچه اى متولد نشدو اين در واقع مقدمه اى براى مجازات و عذاب آنان بود.
بـدون شـك كـشتى نوح يك كشتى ساده اى نبود و ساخت آن با وسائل آن روزبه آسانى و سهولت پـايـان نـيافت , كشتى بزرگى بود كه علاوه بر مؤمنان راستين يك جفت از نسل هر حيوانى را در خـود جـاى مـى داد و آذوقـه فـراوانى كه براى مدتهازندگى انسانها و حيوانهايى كه در آن جاى داشـتـنـد حـمـل مـى كرد, چنين كشتى باچنان ظرفيت حتما در آن روز بى سابقه بوده است , به خـصـوص كه اين كشتى بايد ازدريايى به وسعت اين جهان با امواجى كوه پيكر سالم بگذرد و نابود نـشـود, لـذا دربـعـضـى از روايـات مفسرين مى خوانيم كه اين كشتى هزار و دويست دراغ طول وششصد دراغ عرض داشت ! (هر دراغ حدود نيم متر است).
اين وضع همچنان ادامه داشت ((تا فرمان ما صادر شد (و طلايع عذاب آشكار گشت) و آب از درون تنور جوشيدن گرفت )) ! شايد قوم غافل و بى خبر جوشيدن آب را از درون تنور خانه هايشان ديدندولى مانند هميشه از كنار ايـن گـونـه اخطارهاى پرمعنى الهى چشم و گوش بسته گذشتند, حتى براى يك لحظه نيز به خود اجازه تفكر ندادند كه شايد حادثه اى درشرف تكوين باشد, شايد اخطارهاى نوح واقعيت داشته باشد.
در اين هنگام به نوح ((فرمان داديم كه از هر نوعى از انواع حيوانات يك جفت (نر و ماده ) بر كشتى سوار كن )) تا در غرقاب , نسل آنها قطع نشود ، و همچنين خاندانت را جز آنها كه قبلا وعده هلاك آنها داده شده و نيزمؤمنان را بر كشتى سوار كن ، اما جز افراد كمى به او ايمان نياورده بودند. بقیه ماجرا و داستانهای زیبای دیگر از جزء دوازدهم در فایل آماده برای دانلود.....

خلاصه مطالب اجتماعي اين جزء
در جا ازروزى دادن خداوند به همه موجودات سخن مى گويد, همان كارى كه بدون احاطه علمى كامل به همه جهان امكان پذير نيست !. نخست مى گويد: ((هيچ جنبنده اى در روى زمين نيست مگر اين كه رزق وروزى آن بر خداست , و قـرارگاه او را مى داند, و از نقاطى كه از قرارگاهش به آن منتقل مى شود (نيز) باخبر است )).((تـمـام ايـن حـقـايق (با همه حدود و مرزهايش ) در كتاب مبين و لوح محفوظعلم خداوند ثبت است )).
هدف آفرينش!.
در اين جا موضوع هدف آفرينش جهان هستى است , همان هدفى كه قـسمت عمده اش به ((گل سر سبد اين جهان )) يعنى ((انسان ))باز مى گردد, انسانى كه بايد در مـسـير تعليم و تربيت قرار گيرد و راه تكامل را بپويد وهر لحظه به خدا نزديكتر شود, مى فرمايد: ايـن آفـريـنـش بـا عـظـمـت را ((بـه اين خاطرقرار داد كه شما را بيازمايد تا كدامين بهتر عمل مى كنيد)).
امت معدوده و ياران حضرت مهدى (عج )!.
در روايـات مـتعددى كه از طرق اهل بيت (ع ) به ما رسيده امت معدوده به معنى نفرات كم , واشاره به ياران حضرت مهدى (عج ) گرفته شده است , امت معدوده به معنى زمان معدود ومعين است , واتفاقا در روايتى كه از اميرمؤمنان على (ع ) نقل شده ((امت معدوده )) همين گونه تفسير گرديده.
يكى ديگر از نقطه هاى ضعف آنان , كم ظرفيتى در برابر مشكلات وناراحتيها و قطع بركات الهى است , چنان كه قرآن مى گويد: ((و هرگاه نعمت ورحمتى به انسان بچشانيم و سپس آن را از او برگيريم او مايوس و نوميد مى شود و به كفران و ناسپاسى بر مى خيزد)).
سـومـيـن نـقـطه ضعف آنها اين است كه به هنگامى كه در ناز و نعمت فرو مى روند, چنان خـودبـاخـتگى و غرور و تكبر بر آنها چيره مى شود كه همه چيز رافراموش مى كنند, چنانكه قرآن مـى گـويـد: ((و اگـر بـعـد از شدت و رنجى كه به اورسيده نعمتهايى به او بچشانيم مى گويد: مـشـكـلات از مـن بـرطـرف شـد, و ديگر باز نخواهدگشت و غرق شادى و غفلت و فخر فروشى مى شود)) آنچنان كه از شكر نعمتهاى پروردگار غافل مى گردد.
سـپـس اضافه مى كند: ((مگر آنها كه (در سايه ايمان راستين ) صبر و استقامت ورزيـدنـد و كـارهاى شايسته انجام دادند)) و در همه حال ازاعمال صالح فروگذار نمى كنند, از تنگ نظريها و ناسپاسيها و غرور, و تكبر بركنارند. آنـهـا نـه بـه هنگام وفور نعمت , مغرور مى شوند و خدا را فراموش مى كنند, و نه به هنگام شدت و مصيبت مايوس مى گردند و كفران مى كنند.
قرآن معجزه جاويدان!.
با ذكر ((دلايل اعجاز قرآن )) حجت را بر مشركان ومنكران تمام شده و از آنجا كـه پـس از وضـوح حـق باز گروهى , تنها به خاطر حفظ منافع مادى خويش , از تسليم خوددارى مى كنند . در اين جا اشاره به سرنوشت اين گونه افراد دنياپرست كرده , مى گويد: ((كسى كـه تـنـهـا هدفش زندگى دنيا و زرق وبرق و زينت آن باشد در همين جهان نتيجه اعمالشان را بـطور كامل به آنها مى دهيم بى آن كه چيزى از آن كم و كاست شود)). اگر هدف اصلى رسيدن به زندگى مادى اين جهان باشدثمره آن چيزى جز آن نخواهد بـود, و امـا اگـر هدف خدا و جلب رضاى او باشد هم در اين جهان تاثير خواهد بخشيد و هم نتائج پربارى براى جهان ديگر خواهدداشت .
نـمونه اين موضوع را امروز در اطراف خود به روشنى مى يابيم , جهان غرب باتلاش پيگير و منظم خـود اسـرار بسيارى از علوم و دانشها را شكافته , و بر نيروهاى مختلف طبيعت مسلط گشته و با سـعـى و كوشش مداوم و استقامت در مقابل مشكلات و اتحاد و همبستگى , مواهب فراوانى فراهم نموده است .
بـنـابـرايـن جـاى گـفـتـگـو نـيست كه آنها نتائج اعمال و تلاشهاى خود را خواهندگرفت وبه پـيـروزيـهاى درخشانى نائل خواهند شد, اما ازآنجا كه هدفشان تنها زندگى است , اثر طبيعى اين اعمال چيزى جز فراهم شدن امكانات مادى آنان نخواهد بود. در اين جا صريحا مى گويد: ((اين گونه افراد در سراى ديگربهره اى جز آتش ندارند)) !
زيانكارترين مردم!.
نـخـست مى فرمايد: ((چه كسى ستمكارتر است از آن كس كه بر خدا دروغ مى بندد. يعنى نفى دعوت پيامبر راستين در واقع نفى سخنان خدا و آن را به دروغ نسبت دادن است , اصولا تكذيب پيامبر, تكذيب خداست .
سپس آينده شوم آنها را در قيامت چنين بيان مى كند كه : ((آنها در آن روز به پيشگاه پروردگار (با تـمـامـى اعـمـال و كـردارشـان ) عرضه مى شوند)) و در دادگاه عدل او حضور مى يابند. ((در ايـن هنگام شاهدان اعمال (گواهى مى دهند و) مى گويند: اينها همان كسانى هستند كه بر پروردگار بزرگ و مهربان و ولى نعمت خود دروغ بستند)). سپس با صداى رسا مى گويند: ((اى لعنت خدا بر ستمگران باد !)).
صـفـات اين ظالمان را در ضمن سه جمله بيان مى كند،؛ نخست مى گويد: ((آنها كسانى هستند كه (مردم را با انواع وسائل ) از راه خدا بازمى دارند)). ايـن كـار از طـريـق الـقـا شـبـهه , و زمانى از طريق تهديد, و گاهى تطميع , و مانندآن , صورت مى گيرد كه هدف همه آنها يكى است و آن بازداشتن از راه خداست .
ديـگر اين كه : ((آنها مخصوصا سعى دارند راه مستقيم الهى را كج و معوج نشان دهند)) يعنى با انواع تحريفها, كم و زياد كردن , تفسير به راى و مخفى ساختن حقايق چنان مى كنند كه اين صراط مستقيم به صورت اصليش درنظرها جلوه گر نشود, تا مردم نتوانند از اين راه بروند .
و ديـگـر ايـن كـه : ((آنـهـا بـه قـيامت و روز رستاخيز ايمان ندارند)) وعدم ايمانشان به معاد سرچشمه سايرانحرافات وتبهكاريهاى آنان مى شود.
تحريم همجنس گرايى!.
هـمجنس گرايى چه در مردان باشد و چه در زنان در اسلام از گناهان بسياربزرگ است و هر دو داراى حد شرعى است .
از جمله در حديثى از امام صادق (ع ) مى خوانيم كه پيامبر(ص ) فرمود:((هركس با نوجوانى آميزش جنسى كند روز قيامت ناپاك وارد محشر مى شود,آن چنان كه تمام آبهاى جهان او را پاك نخواهند كـرد, و خداوند او را غضب مى كند واز رحمت خويش دور مى دارد و دوزخ را براى او آماده ساخته اسـت و چـه بـدجـايـگـاهـى اسـت )) سـپـس فرمود: ((هرگاه جنس مذكر با مذكر آميزش كند عرش خداوند به لرزه در مى آيد)).
اسباب سعادت و شقاوت!.
سـعـادت كه گم شده همه انسانهاست بطور خلاصه عبارتست از فراهم بودن اسباب تكامل براى يك فرد يا يك جامعه , و نقطه مقابل آن شقاوت و بدبختى است كه عبارت از نامساعد بودن شرايط پيروزى و پيشرفت و تكامل است .ولـى بـايد توجه داشت كه پايه اصلى سعادت و شقاوت , اراده و خواست خود انسان است اوست كه مـى تواند وسائل لازم را براى ساختن خويش و حتى جامعه اش فراهم سازد, و اوست كه مى تواند با عوامل بدبختى و شقاوت به مبارزه برخيزد و يا تسليم آن شود.
در مـنـطق انبيا سعادت و شقاوت چيزى نيست كه در درون ذات انسان باشد, و حتى نارسائيهاى مـحـيط و خانوادگى و وراثت در برابر تصميم و اراده خودانسان , قابل تغيير و دگرگونى است , مگر اين كه ما اصل اراده و آزادى انسان را انكاركنيم و او را محكوم شرايط جبرى بدانيم و سعادت و شقاوتش را ذاتى و يا مولودجبرى محيط و مانند آن بدانيم كه اين نظر بطور قطع در مكتب انبيا و همچنين مكتب عقل محكوم است .
امام صادق (ع ) از جدش اميرمؤمنان (ع ) چنين نقل مى كند: ((حقيقت سعادت اين است كه آخرين مـرحـلـه زندگى انسان با عمل سعادتمندانه اى پايان پذيرد و حقيقت شقاوت اين است كه آخرين مرحله عمر با عمل شقاوتمندانه اى خاتمه يابد)).
و نـيـز پـيـامبر اسلام (ص ) مى فرمايد: ((چهار چيز از اسباب سعادت و چهار چيزاز اسباب شقاوت اسـت ; امـا آن چـهـار چـيز كه از اسباب سعادت است : همسر صالح ,خانه وسيع , همسايه شايسته و مركب خوب است .
و چهار چيز كه از اسباب شقاوت است : همسايه بد و همسر بد و خانه تنگ و مركب بد است )).
اگـر اسبابى را كه براى سعادت و شقاوت در دو حديث بالا ذكر شده با توجه بر عينيت همه آنها و نـقـش مؤثرشان در زندگى بشر با اسباب و نشانه هاى خرافى كه حتى در عصر ما, عصر اتم و فضا گـروه زيـادى بـه آن پايبندند مقايسه كنيم به اين واقعيت مى رسيم كه تعليمات اسلام تا چه حد منطقى و حساب شده است .
امـروز هـم مـسـؤولـيت مهم ما مسلمانان و مخصوصا رهبران اسلامى در اين چهار جمله خلاصه مى شود استقامت , اخلاص , رهبرى مؤمنان و عدم طغيان وتجاوز, و بدون به كار بستن اين اصول , پـيروزى بر دشمنانى كه از هر سو از داخل وخارج ما را احاطه كرده اند و از تمام وسائل فرهنگى و سياسى و اقتصادى واجتماعى و نظامى بر ضد ما بهره گيرى مى كنند امكان پذير نمى باشد.
تكيه بر ظالمان و ستمگران!.
در اينجا يكى از اساسى ترين برنامه هاى اجتماعى و سياسى و نظامى وعقيدتى را بيان مى كند, عموم مسلمانان را مخاطب ساخته , و به عنوان يك وظيفه قطعى مى گويد: ((به كسانى كه ظلم و ستم كرده اند, تكيه نكنيد)) و اعتماد و اتكاى كار شما بر اينها نباشد.((چرا كه اين امرسبب مى شود كه عذاب آتش , دامان شما را بگيرد)).((و غير از خدا هيچ ولى و سرپرست و ياورى نخواهيد داشت )).با اين حال واضح است كه هيچ كس شما را يارى نخواهد كرد ((و يارى نمى شويد)).
((نماز)) و ((صبر))!.
در اين جا انگشت روى دو دستور از مهمترين دستورات اسلامى كه در واقع روح ايمان و پـايـه اسلام است گذارده شده ; نخست فرمان به اقامه نمازداده , مى گويد: ((نماز را در دو طرف روز, و در اوائل شب برپا دار)).
سپس براى اهميت نماز روزانه خصوصا و همه عبادات و طاعات و حسنات عموما چنين مى گويد: ((حسنات , سيئات را از ميان مى برند)).((واين تذكر ويادآورى است براى آنها كه توجه دارند.كار نيك كه از انگيزه الهى سرچشمه گرفته به روح آدمى لطافتى مى بخشد كه آثار گناه را مى تواند از آن بشويد و تيرگيهاى گناه رابه روشنايى مبدل سازد.
اهميت فوق العاده نماز!.
در روايـات مـتعددى كه ذيل آيه فوق از پيامبر(ص ) و ائمه معصومين (ع ) نقل شده تعبيراتى ديده مى شود كه از اهميت فوق العاده نماز در مكتب اسلام پرده برمى دارد.
نماز, انسان را در برابر گناه بيمه مى كند, و نيز نماز زنگار گناه را از آيينه دل مى زدايد. نـمـاز جـوانه هاى ملكات عالى انسانى را در اعماق جان بشر مى روياند, نمازاراده را قوى و قلب را پـاك و روح را تـطـهـير مى كند, و به اين ترتيب نماز در صورتى كه به صورت جسم بى روح نباشد مكتب عالى تربيت است .
به دنبال برنامه انسان ساز نماز و بيان تاثيرى كه حسنات در زدودن سيئات دارد فرمان به ((صبر)) مى دهد, و مى گويد: ((و شكيبا باش كه خدااجر نيكوكاران را ضايع نمى كند)) يعنى نيكوكارى بدون صبر و ايستادگى ميسر نيست .واژه ((صـبـر)) هرگونه شكيبايى در برابر مشكلات , مخالفتها, آزارها, هيجانها,طغيانها و مصائب گوناگون را شامل مى شود.((صـبر)) يك اصل كلى و اساسى است كه در مواردى از قرآن همراه با نماز ذكرشده است شايد به ايـن دلـيل كه نماز در انسان ((حركت )) مى آفريند و دستور صبر,مقاومت ايجاد مى كند, و اين دو يعنى ((حركت )) و((مقاومت )) هنگامى كه دست به دست هم دهند عامل اصلى هرگونه پيروزى خواهند شد.
يك اصل اساسى اجتماعى كه ضامن نجات جـامـعـه هـا از تـباهى است مطرح شده است , و آن اين كه در هرجامعه اى تا زمانى كه گروهى از انـديـشـمـندان متعهد و مسؤول وجود دارد كه در برابرمفاسد ساكت نمى نشينند, و به مبارزه بر مى خيزند, و رهبرى فكرى و مكتبى مردم را در اختيار دارند اين جامعه به تباهى و نابودى كشيده نمى شود.
امـا آن زمـان كـه بـى تفاوتى و سكوت در تمام سطوح حكمفرما شد و جامعه دربرابر عوامل فساد بى دفاع ماند, فساد و به دنبال آن نابودى حتمى است .نقش ((اولوا بقية )) در بقاى جوامع آنقدر حساس است كه بايد گفت : بدون آنها حق حيات از آنان سلب مى شود.
مطالعه سرگذشت پيشينيان چهار اثر دارد!.
مى گويد: ((مـا از هـر يـك از سـرگـذشـتـهـاى انبيا براى تو بازگو كرديم تا به وسيله آن , قلبت را آرامش بخشيم )) و اراده ات قوى گردد.
سپس به دومين نتيجه بزرگ بيان اين داستانها اشاره كرده , مى گويد: ((و در اين اخبار پيامبران , حـقايق و واقعيتهاى (مربوط به زندگى و حيات , پيروزى و شكست ,عوامل موفقيت و تيره روزى ) همگى براى تو آمده است )).
سومين و چهارمين اثر چشمگير بيان اين سرگذشتها آن است كه : ((براى مؤمنان موعظه و اندرز, تذكر و يادآورى است )).
تواريخ قرآن را نبايد سرسرى شمرد و يا به عنوان يك سرگرمى از آن بـراى شـنوندگان استفاده كرد چرا كه مجموعه اى است ازبهترين درسهاى زندگى در تمام زمينه ها و راهگشايى است براى همه انسانهاى ((امروز)) و ((فردا)).
نقش داستان در زندگى انسانها!.
بـا تـوجـه بـه اين كه قسمت بسيار مهمى از قرآن به صورت سرگذشت اقوام پيشين و داستانهاى گـذشـتـگـان بـيـان شـده اسـت , اين سؤال براى بعضى پيش مى آيدكه چرا يك كتاب تربيتى و انسان ساز اين همه تاريخ و داستان دار د؟.اما توجه به چند نكته علت حقيقى اين موضوع را روشن مى سازد:
1ـ تاريخ آزمايشگاه مسائل گوناگون زندگى بشر است , و آنچه را كه انسان درذهن خود با دلائل عقلى ترسيم مى كند در صفحات تاريخ به صورت عينى بازمى يابد.
2ـ از ايـن گـذشته تاريخ و داستان جاذبه مخصوصى دارد, و انسان در تمام ادوار عمر خود از سن كودكى تا پيرى تحت تاثير اين جاذبه فوق العاده است .
3ـ داستان و تاريخ براى همه كس قابل فهم و درك است به همين دليل كتابى كه جنبه عمومى و هـمگانى دارد و از عرب بيابانى بى سواد نيمه وحشى گرفته تا فيلسوف بزرگ و متفكر همه بايد از آن استفاده كنند;حتما بايد روى تاريخ وداستانها و مثالها تكيه نمايد.
مـجموعه اين جهات نشان مى دهد كه قرآن در بيان اين همه تاريخ و داستان بهترين راه را از نظر تعليم و تربيت پيموده است .
نقش ويرانگر حسد در زندگى انسانها!.
اگر اين آتش درونى مهار نشود, هم ديگران را به آتش مى كشد وهم خود انسان را.بـه هـمـين دليل در احاديث اسلامى براى مبارزه با اين صفت رذيله تعبيرات تكان دهنده اى ديده مى شود و در حديثى از امام صادق (ع ) مى خوانيم : ((افراد با ايمان غبطه مى خوردندولى حسد نمى ورزند, ولى مناق حسد مى ورزد و غبطه نمى خورد)).
اين درس را نيز مى توان از اين بخش از داستان فرا گرفت كه پدر و مادر درابراز محبت نسبت به فرزندان بايد فوق العاده دقت به خرج دهند.زيـرا, گـاه مى شود يك ابراز علاقه نسبت به يك فرزند, آنچنان عقده اى در دل فرزند ديگر ايجاد مـى كـند كه او را به همه كار وا مى دارد, آنچنان شخصيت خود را درهم شكسته مى بيند كه براى نابود كردن شخصيت برادرش , حد و مرزى نمى شناسد.حتى اگر نتواند عكس العملى از خود نشان بدهد از درون خود را مى خورد وگاه گرفتار بيمارى روانى مى شود.
حمايت خدا در لحظات بحرانى!.
حمايت وسيع پروردگار اسـت كـه در بحرانى ترين حالات به يارى انسان مى شتابد و از طرقى كه هيچ باورنمى كرد روزنه اميد براى او پيدا مى شود .بـه هـر حـال خـداوند الطاف خفيه اى دارد كه هيچ كس از عمق آن آگاه نيست , وبه هنگامى كه نـسيم اين لطف مى وزد, صحنه ها چنان دگرگون مى شود كه براى هيچ كس حتى هوشمندترين افراد قابل پيش بينى نيست .


اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
گلبرگ دويست و يكم
قَالُوا أَضْغَاثُ أَحْلامٍ وَمَا نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الأحْلامِ بِعَالِمِينَ (٤٤)
وَقَالَ الَّذِي نَجَا مِنْهُمَا وَادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ (٤٥)
يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنَا فِي سَبْعِ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يَابِسَاتٍ لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ (٤٦)
قَالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَبًا فَمَا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلا قَلِيلا مِمَّا تَأْكُلُونَ (٤٧)
ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ سَبْعٌ شِدَادٌ يَأْكُلْنَ مَا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلا قَلِيلا مِمَّا تُحْصِنُونَ (٤٨)
ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ عَامٌ فِيهِ يُغَاثُ النَّاسُ وَفِيهِ يَعْصِرُونَ (٤٩)
وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ فَلَمَّا جَاءَهُ الرَّسُولُ قَالَ ارْجِعْ إِلَى رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَةِ اللاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ (٥٠)
قَالَ مَا خَطْبُكُنَّ إِذْ رَاوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا عَلِمْنَا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ قَالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ (٥١)
ذَلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَأَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخَائِنِينَ (٥٢)
44. they said: "Mixed up false dreams and we are not skilled In the interpretation of dreams."
45. Then the man who was released (one of the two who were In prison), now at length remembered and said: "I will tell You its interpretation, so send Me forth."
46. (He said): "O Yûsuf (Joseph), the man of truth! explain to us (the dream) of seven fat cows whom seven lean ones were devouring, and of seven green ears of corn, and (seven) others dry, that I may return to the people, and that they may know."
47. [(Yûsuf (Joseph)] said: "For seven consecutive years, You shall sow as usual and that (the harvest) which You reap You shall leave In ears, (all) - except a little of it which You may eat.
48. "Then will come after that, seven hard (years), which will devour what You have laid by In advance for them, (all) except a little of that which You have guarded (stored).
49. "Then thereafter will come a year In which people will have abundant rain and In which they will press (wine and oil)."
50. and the king said: "Bring Him to
51. (the King) said (to the women): "What was Your affair when You did seek to seduce Yûsuf (Joseph)?" the women said: "Allâh forbid! no evil know we against him!" the wife of Al-'Azîz said: "Now the Truth is manifest (to all), it was I who sought to seduce him, and He is surely of the truthful."
52. [Then Yûsuf (Joseph) said: "I asked for This enquiry] In order that He (Al-'Azîz) may know that I betrayed Him not In secret. and, Verily! Allâh guides not the plot of the betrayers.
44* اطرافيان پادشاه گفتند: خواب هايى پريشان است و ما به تعبير خواب هاى آشفته دانا نيستيم .
45* و آن كس از آن دو زندانى كه نجات يافته بود، پس از مدتى يوسف را به خاطر آورد، و به عزيز مصر گفت: مرا به سراغ يوسف بفرستيد تا از تعبير خواب شما را با خبر كنم .
46* فرستاده شاه وارد زندان شد و گفت: اى يوسف، اى مرد راستگوى درباره ى اين خواب كه هفت گاو فربه هفت گاو لاغر مى خورند و هفت خوشه ى سبز و هفت خوشه ى خشكيده ديگر، به ما نظر بده تا به سوى مردم برگردم، شايد آنان از اسرار خواب آگاه شوند.
47* يوسف در جواب گفت: هفت سال پى درپى كشت كنيد و آنچه را درو كرديد، جز اندكى را كه مى خوريد، در خوشه اش كنار بگذاريد.
48* سپس بعد از آن، هفت سال سخت مى آيد كه مردم آنچه را برايشان از پيش ذخيره كرده ايد خواهند خورد جز اندكى كه براى بذر حفظ مى كنيد.
49* سپس بعد از آن سالى فرا مى رسد كه به مردم در آن سال باران مى رسد و مشكل قحطى تمام مى شود و در آن سال مردم بخاطر وسعت و فراوانى، از ميوه ها و دانه هاى روغنى عصاره مى گيرند.
50* و پادشاه گفت: او را نزد من آوريد، پس چون فرستاده ى شاه نزد وى آمد يوسف گفت : نزد آقاى خود برگرد و از او بپرس كه ماجراى آن زنانى كه دستانشان را بريدند چه بود؟ همانا پرودگار من به حيله آنان آگاه است .
51* پادشاه به زنان گفت: وقتى از يوسف كام مى خواستيد چه منظور داشتيد؟ زنان گفتند: منزه است خدا، ما هيچ بدى از او نمى دانيم. همسر عزيز گفت: اكنون حقيقت آشكار شد من بودم كه از او كام خواستم وبى شك او از راستگويان است .
52* يوسف گفت: اين اعاده حيثيت براى آن بود كه عزيز بداند من در نهان به او خيانت نكرده ام و قطعاً خداوند نيرنگ خائنان را به جايى نمى رساند.
44. ils dirent: ‹C'est un amas de rêves! et nous ne savons pas interpréter les rêves!›
45. Or, celui des deux qui avait été délivré et qui, après quelque temps se rappela, dit: ‹Je vous en donnerai l'interprétation. Envoyez-moi donc›.
46. ‹ش toi, Joseph, le véridiques! Eclaire-nous Au sujet de sept vaches grasses que mangent sept Très maigres, et sept épis verts et autant d'autres, secs, afin que Je retourne aux gens et qu'ils sachent [l'interprétation exacte du rêve]›.
47. alors [Joseph dit]: ‹Vous sèmerez pendant sept années consécutives. Tout ce que vous aurez moissonné, laissez-le en épi, sauf le Peu que vous consommerez.
48. viendront ensuite sept année de disette qui consommeront Tout ce que vous aurez amassé pour elles sauf le Peu que vous aurez réservé [comme semence].
49. puis, viendra après cela une année où les gens seront secourus [par la pluie] et iront Au pressoir.›
50. et le roi dit: ‹Amenez-le moi›. puis, Lorsque l'émissaire arriva auprès de Lui, [Joseph] dit: ‹Retourne auprès de Ton Maître et demande-lui : ‹Quelle était la raison qui poussa les femmes à se couper les mains? Mon Seigneur connaît bien leur ruse›.
51. Alors, [le roi leur] dit: ‹Qu'est-ce donc qui vous a poussées à essayer de séduire Joseph?› elles dirent: ‹A Allah ne plaise! nous ne connaissons rien de mauvais contre Lui›. et la femme d'Al-Azize dit: ‹Maintenant la vérité s'est manifestée. C'est Moi qui ai voulu le séduire. et C'est Lui, vraiment, qui est du nombre des véridiques!›
52. ‹Cela afin qu'il sache que Je ne l'ai pas trahi en son absence, et qu'en vérité Allah ne guide pas la ruse des traîtres.

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
گلبرگ دويست و چهلم
وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَائِي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ مَا كَانَ لَنَا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْءٍ ذَلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنَا وَعَلَى النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ (٣٨)
يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ (٣٩)
مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلا أَسْمَاءً سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلا لِلَّهِ أَمَرَ أَلا تَعْبُدُوا إِلا إِيَّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (٤٠)
يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُمَا فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْرًا وَأَمَّا الآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِيَ الأمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيَانِ (٤١)
وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ (٤٢)
وَقَالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرَى سَبْعَ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يَابِسَاتٍ يَا أَيُّهَا الْمَلأ أَفْتُونِي فِي رُؤْيَايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّؤْيَا تَعْبُرُونَ (٤٣)
38. "And I have followed the Religion of My fathers , - Ibrahîm (Abraham), Ishâque (Isaac) and Ya'qûb (Jacob), and never could we attribute any partners whatsoever to Allâh. This is from the Grace of Allâh to us and to mankind, but Most men thank not (i.e. they neither believe In Allâh, nor Worship Him).
39. "O two companions of the prison! are many different lords (gods) better or Allâh, the one, the Irresistible?
40. "You do not Worship besides Him but Only names which You have named (forged), You and Your fathers, for which Allâh has sent down no authority. the command (or the Judgement) is for none but Allâh. He has commanded that You Worship none but Him (i.e. his Monotheism), that is the (true) Straight religion, but Most men know not.
41. "O two companions of the prison! as for one of you, He (as a servant) will Pour out wine for his Lord (king or master) to drink; and as for the other, He will be crucified and birds will eat from his head. Thus is the case judged concerning which You both did inquire."
42. and He said to the one whom He knew to be saved: "Mention Me to Your Lord (i.e. Your king, so as to get Me out of the prison)." but Shaitân (Satan) made Him forget to mention it to his Lord [or Satan made [(Yûsuf (Joseph)] to forget the remembrance of his Lord (Allâh) as to ask for his help, instead of others]. so [Yûsuf (Joseph)] stayed In prison a few (more) years.
43. and the king (of
38* و آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب را پيروى كرده ام. براى ما سزاوار نيست كه چيزى را شريك خداوند قرار دهيم. اين از فضل خدا بر ما و بر مردم است ولى بيشتر مردم سپاس گزارى نمى كنند.
39* اى دو يار زندانى من، آيا خدايان متعدد و گوناگون بهتر است يا خداوند يكتاى مقتدر.
40* شما غير از خداوند چيزى را عبادت نمى كنيد مگر اسم هايى بى مسمّا كه شما و پدرانتان نامگذارى كرده ايد و خداوند هيچ دليلى برحقانيت آن نفرستاده است كسى جز خداوند حق فرمانروايى ندارد، او دستور داده كه او را نپرستيد. اين دين پا بر جاى و استوار است ولى اكثر مردم نمى دانند.
41* اى دوستان زندانيم، امّا يكى از شما آزاد مى شود و به ارباب خود شراب مى نوشاند و ديگرى به دار آويخته مى شود و آنقدر بالاى دار مى ماند كه پرندگان با نوك خود از سر او مى خورند، امرى كه درباره آن از من نظر خواستيد حتمى و قطعى است .
42* و يوسف به آن زندانى كه مى دانست آزاد مى شود گفت : «مرا نزد ارباب خود بياد آور» ولى شيطان يادآورى به اربابش را از ياد او برد، در نتيجه يوسف چند سالى در زندان ماند.
43* و روزى پادشاه مصر گفت: من هفت گاو فربه كه هفت گاو لاغر آنها را مى خورند وهفت خوشه ى سبز و هفت خوشه ى خشكيده ى ديگر را در خواب ديدم، اى بزرگان قوم ! اگر تعبير خواب مى كنيد درباره ى خوابم به من نظر دهيد.
38. et J'ai suivi la religion de Mes ancêtres, Abraham, Isaac et Jacob. il ne nous convient pas d'associer à Allah quoi que ce soit. ceci est une grâce d'Allah sur nous et sur Tout le monde; mais la plupart des gens ne sont pas reconnaissants.
39. ش Mes deux compagnons de prison! qui est le meilleur: des seigneurs éparpillés ou Allah, l'Unique, le Dominateur suprême?
40. vous n'adorez, en dehors de Lui, que des noms que vous avez inventés, vous et vos ancêtres, et à l'appui desquels Allah n'a fait descendre aucune preuve. le pouvoir n'appartient qu'Allah. il vous a commandé de n'adorer que Lui. Telle est la religion droite; mais la plupart des gens ne savent pas.
41. ش Mes deux compagnons de prison! l'un de vous donnera du vin à boire à son Maître; quand à l'autre, il sera crucifié, et les oiseaux mangeront de Sa tête. L'affaire sur laquelle vous me consultez est déjà décidée.›
42. et il dit à celui des deux dont il pensait qu'il serait délivré: ‹Parle de Moi auprès de Ton maître›. mais le Diable fit qu'il oublia de rappeler (le cas de Joseph) à son Maître. Joseph resta donc en prison quelques années.
43. et le roi dit: ‹Et vérité, Je voyais (en rêve) sept vaches grasses mangées par sept maigres; et sept épis verts, et autant d'autres, secs. ش conseil de notables, donnez-moi une explication de ma vision, Si vous savez interpréter le rêve›.

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
گلبرگ دویست و سی و نهم
فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَآتَتْ كُلَّ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّينًا وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هَذَا بَشَرًا إِنْ هَذَا إِلا مَلَكٌ كَرِيمٌ (٣١)
قَالَتْ فَذَلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَلَقَدْ رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَلَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُونًا مِنَ الصَّاغِرِينَ (٣٢)
قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَإِلا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُنْ مِنَ الْجَاهِلِينَ (٣٣)
فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (٣٤)
ثُمَّ بَدَا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مَا رَأَوُا الآيَاتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ (٣٥)
وَدَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيَانِ قَالَ أَحَدُهُمَا إِنِّي أَرَانِي أَعْصِرُ خَمْرًا وَقَالَ الآخَرُ إِنِّي أَرَانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزًا تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنَا بِتَأْوِيلِهِ إِنَّا نَرَاكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (٣٦)
قَالَ لا يَأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلا نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُمَا ذَلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَهُمْ بِالآخِرَةِ هُمْ كَافِرُونَ (٣٧)
31. when she heard of their malicious talk, she sent for them and prepared a banquet for them: she gave Each of them a knife: and she said (to Joseph), "Come out before them." when They saw him, They did extol him, and (in their amazement) cut their hands: They said, "(Allah) preserve us! no mortal is this! This is none other than a noble angel!"
32. she said: "There before you is the man about whom ye did blame me! I did seek to seduce Him from His (true) self but He did firmly save Himself guiltless!....and now, if He doth not My bidding, He shall certainly be cast into prison, and (what is more) be of the company of the vilest!"
33. He said: "O My Lord! the prison is more to My liking than that to which They invite Me: unless Thou turn away their snare from me, I should (in My youthful folly) feel inclined towards them and join the ranks of the ignorant."
34. so His Lord hearkened to Him (in His prayer), and turned away from Him their snare: Verily He heareth and knoweth (All things).
35. then it occurred to the men, after They had seen the Signs, (That it was best) to imprison Him for a time.
36. Now with Him there came into the prison two young men. said one of them: "I see Myself (in a dream) pressing wine." said the other: "I see Myself (in a dream) carrying bread on My head, and birds are eating, thereof." "Tell us" (They said) "The truth and meaning thereof: for we see Thou art one that doth good (to all)."
37. He said: "Before any food comes (in due course) to feed either of you, I will surely reveal to you the truth and meaning of This ere it befall you: that is part of the (duty) which My Lord hath taught Me. I have (I assure you) abandoned the ways of a people that believe not In Allah and that (Even) deny the Hereafter.
31* پس چون (همسر عزيز) نيرنگ (وبدگويى ) زنان (مصر) را شنيد، (كسى را براى دعوت ) به سراغ آنها فرستاد و براى آنان (محفل و) تكيه گاهى آماده كرد و به (دست ) هر يك چاقويى داد (تا ميوه ميل كنند) و به يوسف گفت : بر زنان وارد شو. همينكه زنان او را ديدند (از زيبايى ) بزرگش يافتند و دست هاى خود را (به جاى ميوه ) عميقاً بريدند و گفتند منزه است خداوند،اين بشر نيست ، اين نيست جز فرشته اى بزرگوار
32* )همسر عزيز مصر به زنانى كه دست خود را بريده بودند) گفت : اين همان كسى است كه مرا درباره او ملامت مى كرديد. و البته من از او كام خواستم ولى او پاكى ورزيد. و اگر آنچه را به او دستور مى دهم انجام ندهد، حتماً زندانى خواهد شد و قطعاً از خوارشدگان خواهد بود
33* )يوسف ) گفت : پرودگارا؛ زندان براى من از آنچه مرا به سوى آن مى خوانند محبوب تر است . و اگر حيله آنها را از من باز نگردانى من به سوى آنها تمايل مى كنم و از جاهلان مى گردم
34* پس پرودگارش (در خواست ) او را اجابت كرد و حيله زنان را از او برگرداند، زيرا كه او شنواى داناست
35* سپس بعد از آن همه نشانه ها و شواهدى كه (براى پاكى يوسف ) ديدند، اينگونه برايشان جلوه كرد كه او را تا مدتى زندانى كنند
36* وبا يوسف دو جوان ديگر وارد زندان شدند. يكى از آن دو (نزد يوسف آمد و) گفت : من در خواب خود را ديدم كه براى شراب (انگور) مى فشارم و ديگرى گفت : من خود را در خواب ديدم كه بر سرم نانى مى برم و پرندگان از آن مى خورند ما را از تعبير خوابمان آگاه ساز، كه ما ترا از نيكوكاران مى بينيم
37* ) يوسف به آن دو نفر كه خواب ديده بودند) گفت : من قبل از آنكه جيره غذايى شما برسد، تاءويل خوابتان را خواهم گفت . اين تعبير از چيزهايى است كه پرودگارم به من آموخته است . همانا من آئين قومى را كه به خدا ايمان نمى آورند و به قيامت كفر مى ورزند، رها كرده ام
31. lorsqu'elle eut entendu leur fourberie, elle leur envoya [des invitations,] et prépara pour elles une collation; et elle remit à chacune d'elles un couteau. puis elle dit: ‹Sors devant elles, (Joseph!)› - lorsqu'elles le virent, elles l'admirèrent, se coupèrent les mains et dirent: ‹A Allah ne plaise! ce n'est pas un être humain, ce n'est qu'un Ange noble!›
32. elle dit: ‹Voilà donc celui à propos duquel vous me blâmiez. J'ai essayé de le séduire mais il s'en défendit fermement. Or, s'il ne fait pas ce que Je Lui commande, il sera Très certainement emprisonné et sera certes Parmi les humiliés›.
33. il dit: ‹ Mon Seigneur, la prison m'est préférable à ce à quoi elles m'invitent. et Si Tu n'écartes pas de Moi leur ruse, Je pencherai vers elles et serai du nombre des ignorants› [des pêcheurs].
34. son Seigneur l'exauça donc, et éloigna de Lui leur ruse. C'est Lui, vraiment, qui est l'Audient et l'Omniscient.
35. puis, après qu'ils eurent vu les preuves (de son innocence), il leur sembla qu'ils devaient l'emprisonner pour un temps.
36. deux valets entrèrent avec Lui en prison. l'un d'eux dit: ‹Je me voyais [en rêve] pressant du raisin...› et l'autre dit: ‹Et Moi, Je me voyais portant sur ma tête du pain dont les oiseaux mangeaient. Apprends-nous l'interprétation (de nos rêves), nous Te voyons Au nombre des bienfaisants›.
37. ‹La nourriture qui vous est attribuée ne vous parviendra point, dit-il, que Je ne vous aie avisés de son interprétation [de votre nourriture] avant qu'elle ne vous arrive. cela fait partie de ce que Mon Seigneur m'a enseigné. Certes, J'ai abandonné la religion d'un peuple qui ne croit pas en Allah et qui nie la vie future›.

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
گلبرگ دویست و سی و
هشتم
وَرَاوَدَتْهُ
الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الأبْوَابَ وَقَالَتْ هَيْتَ
لَكَ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ
الظَّالِمُونَ (٢٣)
وَلَقَدْ
هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَنْ رَأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكَ
لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ
(٢٤)
وَاسْتَبَقَا
الْبَابَ وَقَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَأَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَى الْبَابِ
قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءًا إِلا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ
عَذَابٌ أَلِيمٌ (٢٥)
قَالَ
هِيَ رَاوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِنْ أَهْلِهَا إِنْ كَانَ
قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الْكَاذِبِينَ
(٢٦)
وَإِنْ
كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ
(٢٧)
فَلَمَّا
رَأَى قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ
كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ (٢٨)
يُوسُفُ
أَعْرِضْ عَنْ هَذَا وَاسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخَاطِئِينَ
(٢٩)
وَقَالَ
نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَنْ نَفْسِهِ
قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (٣٠)
23. but she In whose House He was, sought to seduce Him from His
(true) self: she fastened the doors, and said: "Now come, Thou (dear one)!" He
said: "(Allah) forbid! truly (thy husband) is My Lord! He made My sojourn
agreeable! truly to no good come those who do wrong!"
24. and (with passion) did she
desire him, and He would have desired her, but that He saw the evidence of His
Lord: Thus (did we order) that we might turn away from Him (all) evil and
shameful deeds: for He was one of Our servants, sincere and
purified.
25. so They both raced Each other
to the door, and she tore His shirt from the back: They both found Her Lord near
the door. she said: "What is the (fitting) punishment for one who formed an evil
design against Thy wife, but prison or a grievous
chastisement?"
26. He said: "It was she that
sought to seduce me - from My (true) self." and one of Her household saw (this)
and bore witness, (thus):- "If it be that His shirt is rent from the front, then
is Her tale True, and He is a liar!
27. "But if it be that His shirt is
torn from the back, then is she the liar, and He is telling the
truth!"
28. so when He saw His shirt,- that
it was torn at the back,- (her husband) said: "Behold! it is a snare of you
women! truly, mighty is your snare!
29. "O Joseph, pass This over! (o
wife), ask forgiveness for Thy sin, for truly Thou hast been at
fault!"
30. Ladies said In the city: "The
wife of the (great) 'Aziz is seeking to seduce Her slave from His (true) self:
truly hath He inspired Her with violent love: we see she is evidently going
astray."
23* و
زنى كه يوسف در خانه او بود از يوسف از طريق مراوده و ملايمت ، تمناى كام
گيرى كرد
و درها را (براى انجام مقصودش ) محكم بست و گفت : بيا كه براى تو آماده
ام . يوسف
گفت : پناه به خدا كه او پروردگار من است و مقام مرا گرامى داشته ،
قطعاً ستمگران
رستگار نمى شوند
24*
و همانا (همسر عزيز مصر) قصد او (يوسف ) را كرد و او نيز اگر برهان پروردگارش
را نمى
ديد (بر اساس غريزه ) قصد او را مى كرد. اينگونه (ما او را با برهان كمك
كرديم ( تا
بدى و فحشاء را از او دور كنيم ، چرا كه او از بندگان برگزيده ما
است
25*
و
هر دو به سوى در سبقت گرفتند و آن زن پيراهن يوسف را از پشت دريد. ناگهان
شوهرش را
نزد در يافتند. زن (با چهره حق به جانبى براى انتقام از يوسف يا تبرئه
خويش ( گفت
: كيفر كسى كه به همسر تو قصد بد داشته جز زندان و يا شكنجه دردناك چيست
؟
26*
)يوسف
) گفت : او خواست از من (برخلاف ميلم ) كام گيرد وشاهدى از خانواده زن
شهادت داد
كه اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده باشد پس زن راست مى گويد واو از
دروغگويان است
(زيرا در اين صورت او وهمسر عزيز از روبرو درگير مى شدند و پيراهن از جلو
چاك مى
خورد(
27*
و
اگر پيراهن او (يوسف ) از پشت پاره شده باشد پس زن دروغ گفته و يوسف از
راستگويان است
28*
پس
همينكه (عزيز مصر) پيراهن او را ديد كه از پشت پاره شده است ، (حقيقت را
دريافت و)
گفت : بى شك اين از حيله شما زنان است . البته حيله شما شگرف
است
29*
)عزيز
مصر به يوسف گفت ): يوسف از اين مسئله صرف نظر كن (و آن را بازگو نكن و
به همسرش
نيز خطاب كرد): و تو براى گناهت استغفار كن چون قطعاً از خطاكاران بوده
اى
30*
زنانى
در شهر (زبان به ملامت گشودند) و گفتند: همسر عزيز با غلامش مراوده داشته
و از
او كام خواسته است . همانا يوسف او را شيفته خود كرده است . به راستى ما او
را در
گمراهى آشكار مى بينيم
23. Or
24. et, elle le désira. et il
l'aurai désirée n'eût été ce qu'il vit comme preuve évidente de son Seigneur.
Ainsi [Nous avons agi] pour écarter de Lui le mal et la turpitude. il était
certes un de nos serviteurs élus.
25. et tous deux coururent vers
26. [Joseph] dit: ‹C'est elle qui a
voulu me séduire›. et un témoin, de la famille de celle-ci témoigna: ‹Si Sa
tunique [à Lui] est déchirée par devant, alors C'est elle qui dit la vérité,
tandis qu'il est du nombre des menteurs.
27. mais Si Sa tunique est déchirée
par derrière, alors C'est elle qui mentit, tandis qu'il est du nombre des
véridiques›.
28. puis, quand il (le mari) vit la
tunique déchirée par derrière, il dit: ‹C'est bien de votre ruse de femmes! vos
ruses sont vraiment énormes!
29. Joseph, ne pense plus à cela!
et toi, (femme), implore le pardon pour Ton péché car Tu es
fautives›.
30. et dans la ville, des femmes
dirent: ‹La femme d'Al-Azize essaye de séduire son valet! il l'a vraiment rendue
folle d'amour. nous la trouvons certes dans un égarement
évident.

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
گلبرگ دویست و سی و هفتم
فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَةِ الْجُبِّ وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذَا وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ (١٥)وَجَاءُوا أَبَاهُمْ عِشَاءً يَبْكُونَ (١٦)
قَالُوا يَا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَتَرَكْنَا يُوسُفَ عِنْدَ مَتَاعِنَا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَمَا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنَا وَلَوْ كُنَّا صَادِقِينَ (١٧)
وَجَاءُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ (١٨)
وَجَاءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وَارِدَهُمْ فَأَدْلَى دَلْوَهُ قَالَ يَا بُشْرَى هَذَا غُلامٌ وَأَسَرُّوهُ بِضَاعَةً وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَعْمَلُونَ (١٩)
وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَكَانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ (٢٠)
وَقَالَ الَّذِي اشْتَرَاهُ مِنْ مِصْرَ لامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْوَاهُ عَسَى أَنْ يَنْفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الأرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الأحَادِيثِ وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (٢١)
وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (٢٢)
15. so They did take Him away, and They all agreed to throw Him down to the bottom of the well: and we put into His heart (this message): 'Of a surety Thou shalt (one day) Tell them the truth of This their affair while They know (thee) not'
16. then They came to their father In the early part of the night, weeping.
17. They said: "O Our father! we went racing with one another, and left Joseph with Our things; and the wolf devoured him.... but Thou wilt never believe us Even though we Tell the truth."
18. They stained His shirt with false blood. He said: "Nay, but your minds have made up a tale (That may pass) with you, (for me) patience is Most fitting: against that which ye assert, it is Allah (alone) whose help can be sought"..
19. then there came a caravan of travellers: They sent their water-carrier (for water), and He let down His bucket (into the well)...He said: "Ah there! good news! here is a (fine) young man!" so They concealed Him As a treasure! but Allah knoweth well all that They do!
20. the (Brethren) sold Him for a miserable price, for a few dirhams counted out: In such low estimation did They hold Him!
21. the man In
22. when Joseph attained His full manhood, we gave Him power and knowledge: Thus do we reward those who do right.
15* پس چون او را با خود بردند وهمگى تصميم گرفتند كه او را در مخفى گاه چاه قرار دهند (تصميم خود را عملى كردند) وما به او (در همان چاه ) وحى كرديم كه در آينده آنها را از اين كارشان خبر خواهى داد در حالى كه آنها (تو را) نشناسند
16* و (بعد از انجام نقشه خود) شب هنگام گريه كنان نزد پدرشان آمدند
17* گفتند: اى پدر ما رفتيم كه مسابقه دهيم و يوسف را نزد وسايل خود (تنها) گذاشتيم ، پس گرگ او را خورد و البته تو سخن ما را هر چند راستگو باشيم باور ندارى
18* و پيراهن يوسف را آغشته به خونى دروغين (نزد پدر) آوردند. (پدر) گفت : چنين نيست بلكه نفسِتان كارى (بد) را براى شما آراسته است . پس (من را) صبرى جميل و نيكوست و خدا بر آنچه مى گوييد به كمك طلبيده مى شود
19* و(يوسف در چاه بود تا) كاروانى فرا رسيد و ماءمور آب را فرستادند پس او دلو خود را به چاه افكند (يوسف به طناب و دلو آويزان شد و به بالاى چاه رسيد) ماءمور آب فرياد زد مژده كه اين پسرى است . او را چون كالائى پنهان داشتند (تاكسى ادّعاى مالكيت نكند) در حالى كه خداوند بر آنچه انجام مى دادند آگاه بود
20* و (كاروانيان ) يوسف را به بهايى اندك چند درهمى فروختند و درباره او بى رغبت بودند
21* و كسى از مردم مصر كه يوسف را خريد به همسرش گفت : مقام او را گرامى دار (او را به ديد برده نگاه مكن ) اميد است كه در آينده ما را سود برساند يا او را به فرزندى بگيريم . و اينگونه ما به يوسف در آن سرزمين جايگاه و مكنت داديم (تا اراده ما تحقق يابد) و تا او را از تعبير خواب ها بياموزيم وخداوند بر كار خويش تواناست ولى اكثر مردم نمى دانند
22* و چون (يوسف ) به رشد و قوت خود رسيد به او علم و حُكم (نبوت يا حكمت ) داديم و ما اينگونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم
15. et lorsqu'ils l'eurent emmené, et se furent mis d'accord pour le jeter dans les profondeurs invisibles du puits, nous Lui révélâmes: ‹Tu les informeras sûrement de cette affaire sans qu'il s'en rendre compte›.
16. et ils vinrent a leur père, le soir, en pleurant.
17. ils dirent: ‹ Notre père, nous sommes allés faire une course, et nous avons laissé Joseph auprès de nos effets; et le loup l'a dévoré. Tu ne nous croiras pas, même Si nous disons la vérité›.
18. ils apportèrent Sa tunique tachée d'un faux sang. il dit: ‹Vos âmes, Plutٍt, vous ont suggéré quelque chose... [il ne me reste plus donc] qu'une belle patience! C'est Allah qu'il faut appeler Au secours contre ce que vous racontez!›
19. Or, vint une caravane. ils envoyèrent leur chercheur d'eau, qui fit descendre son eau. il dit: ‹Bonne nouvelle! voilà un garçon!› et ils le dissimulèrent [pour le vendre] Telle une marchandise. Allah cependant savait
20. et ils le vendirent à vil prix: pour quelques dirhams comptés. ils le considéraient comme indésirable.
21. et celui qui l'acheta était de l'Egypte, il dit à Sa femme: ‹Accorde Lui une généreuse hospitalité. il se peut qu'il nous soit utile ou que nous l'adoptions comme Notre enfant.› Ainsi avons-Nous raffermi Joseph dans le pays et nous Lui avons appris l'interprétation des rêves. et Allah est souverain en son Commandement: mais la plupart des gens ne savent pas.
22. et quand il eut atteint Sa maturité nous Lui accordâmes Sagesse et savoir. C'est Ainsi que nous récompensons les bienfaisants.





